تبليغاتX
خاطرات نقره ای

 

چنـد سـال پیش مـن و فرهاد برای تهیه گزارشــی از وضعیت خشکسالـی بـه یکـی از

 روستاهای کرمان رفته بــودیم . زیــر یک چـادر سیاه زن نابینایی به همراه بچه ای که

 به سینه گرفته بود و شیر می داد، با نزدیک به ده بچه دیگه زندگی می کرد.

مردهای این خطه از ایران معمولا دارای دو یــا سه همسر هستند. بچه ها از دیدن ما

 خوشحال بودند و از دور نـزدیک پا برهنه بسوی ما می دویدند. خاری که به پای یکی

 از آنها رفته بود باعث شـد تـا خـون بیـاد. فـرهـاد گفت بـرو بشور تــا کـزاز نگـرفتــه ای.

خنده ام گرفته بود. توی آن بیابان آب برای خوردن به زور پیدا می شد تا چه رسد برای

 شستشو، آن کودک خودش سراپا کزاز بـود. آنهـا بـه آن نوع زندگی عادت کرده بودند.

 شب رفتیم به یک پیتزا فـروشی. کلی پـرسو جو کردیم تا یک جای خوب و مناسب و

بهداشتی پیدا کنیم . از توی پیتزا فروشی به بیرون ذول زده بودم . چند تا بشگه زباله

 گــذاشته بودنـد کـه تـه مـانـده مشتــری هــا را مـی ریختنـد تـوی آن هـا. هنـوز کارگر

پیتزا فروشی از بشگه ها دور نشده بود که چند تا بچه هجوم آوردند و از لای زباله ها

 ته مانده پیتزا ها را برداشتند و خوردند.

استاد می گفت ویروس ها جزیی از اکو سیستم این جهان هستند.

هم فازی و عدم تضاد با جهـان هستی مـا را از مبتـلا شـدن به انـواع بیمــاری هــای

 ذهنی، روانی و جسمی دور نگه میدارد.

همه آدم ها، چه خوب و چه بد می توانند در کنار یکدیگر زنـدگـی کنند. تا زمانی که

 احسـاس تهدید از طــرفــی نبــاشد فکــر نمــی کنــم مشکلــی هــم بــوجـود بیاد

بــه شـرطـی کـه هیچ کسـی از حــد و حــدود تعــریف شــده خودش پا فراتر نگذارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1388ساعت 1:9  توسط پـــویا  | 
 

 

این کلام جان که در دست من است

طنین صوت اقراء در بیابان تن است

او در من است و من در کتاب مبین

این کتاب و آن کتاب هر دو نور یارم است

من چه گویم یاری از شیطان بیشتر است

جنگ من با او اینگونه شیرین تر است

هر دم هجوم  نا امیدی نویدم می دهد

آن طرف یارست قوت جانم می دهد

جان من طالب صیقل گشتن است

بعد خاموشی طالب می خوردن است

این چه جنگی است ساقیا در دشت منی

تا خانه خالی است اهریمنی پشت دری

تا نگاهم بر تو می افتد یک دمی

شیرین لبی سوقم میدهد بحر اهریمنی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 16:52  توسط پـــویا  | 

 

هان ای کوبنده

کولون های دلی سالهاست

خاک غربت می ساید به چشم

دقل باب کن

بند دلی آماده لرزیدن است

تا بتی بشکند و بیدار شوم

در انتظارم و در شوق

اسیر حلقه های وصلم

مستم کن عقل از سر بیرونم کن

مرتد دین مقوا سرشتانم

زین رو کافر گشته ام

من در نیازم

در نیاز کفری تازه

من آغوش وا کرده ام

دقل باب کن این خانه را

خانه خالی نیست

خالی کن ویرانه را

تاریک است تاریک

 روشن کن کاشانه را

من گم گشته ام آواره ای در میان

خود میدانم و نمی دانم

فریاد فریاد از این نا آگاهی ، از این سیاهی

اندکی آرامم کن

ابتدای راهم است

معجزه ای کن

بگو تا جبرئیل اذان بگوید

نقاره ها در انتظارند

دلتنگ زیارتم، سفرم آغاز کن

از عدم تا عدم بگو

دستم بگیر کوبه کو، منزل به منزل

در دامت گرفتارم کن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 18:21  توسط پـــویا  | 
 

امیر دیر رسیده بود واسه همیــن وقتی جنـــازه رو از خونه آوردیم بهشت زهـــرا نتونست

 مادر بزرگش رو ببینه. موقع خاک کردن افتـــاده بود روی جنــازه و اصـــرار داشت کـــه باید

کفن رو کنار بزنن تا بتونه برای آخرین بار با مادر بزرگش خداحافظی کنه. همه مخــــالفت

 می کردن و امیر همچنان سرش رو به زمین می کوبید و نعره می کشید و از روی جنازه

 بلنــد نمی شد. داد زدم ولش کنید، آرام آرام بند کفن رو بــاز کردم و گفتن امیر جان زود

 ببین تا خاکش کنیم  این رفتارت با جنازه خوب نیست. صــورت حاجیه ننه سفید سفید

 شده بود سفیدتــر از همیشه. انگــار تهـی شده بود. تهی از خیلی چیزها. فقط خودش

 بود، یه کالبد، یه جسم تنها، بی هیچ موجودی، بی هیچ محرکی، بی هیچ فرماندهی.

 استـــاد گفته بود تعلقــــات آدمـــا بـاعث میشه که پس از مرگ نتونن به عالم بالا برن و

در زمین می مونن.

 دوبــــاره پنبه هــــا رو روی صــورت جنــازه گذاشتم و بند کفن رو بستــم و با کمک بقیه

گـذاشتیمش تــوی قبـــر. تلقین خونـــده می شد و مــن توی فکــر حرفـــای استـاد بودم.

حضورش رو احساس می کردم. گریه و فریادهــا، دلتنگی هـــا و اشگ ریختن ها بخــاطر

 دوری اون، می تونست تعلق خــاطـــری بــرای اون بــاشه؟ تزئیــن و گل آرایـی قبر و تاج

گلهایــی که موقــع زنــده بودنش کسی بــراش نبـــرده بــود، بزرگ کـردن عکس، این ها

می تونست تعلق باشه؟

آدماده بودن اتوبوسها رو از بلند گـو اعلام کردن تا تشییع کنندگان بموقع به نهار برسن.

 همه کــه رفتن، چنتایی از نزدیکــان مونــده بــودن کـــه بــراش قــرآن بخونن و دعا کنن.

بــرای اینکه منتظــر نمونن گفتــم شمــا بریــد من اینهــا رو میـارم. راستی این دعاها و

قـــرآن خوندن هـــا چیکار می تونست بـــراش بکنه؟ می تونست کمکش کنــه راحت تر

بــه عالم بـــالا بـــره؟ می تونست گناهـانش رو پـاک کنه؟ و یا اینکه توی اونور همه چیز

قانونمنده و هر کسی باید پاسخ گوی نتیجه اعمال خودش باشه.

تاج گل رو که انداختم روی قبر و با تکه سنگی بــه مزار کوبیــدم و شــروع کردم به فاتحه

 دادن. چشم دوخته بودم به گلها و هنوز به پرواز فکر می کردم که همون لحظه یه پروانه

 سفید از لایه تــاج گل بیــرون اومد و رفت بــا تعجب بـه تاج گل نگاه کردم و بعد به اطراف

 اما دیگه پروانه ای نبود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 11:36  توسط پـــویا  |