هان ای کوبنده
کولون های دلی سالهاست
خاک غربت می ساید به چشم
دقل باب کن
بند دلی آماده لرزیدن است
تا بتی بشکند و بیدار شوم
در انتظارم و در شوق
اسیر حلقه های وصلم
مستم کن عقل از سر بیرونم کن
مرتد دین مقوا سرشتانم
زین رو کافر گشته ام
من در نیازم
در نیاز کفری تازه
من آغوش وا کرده ام
دقل باب کن این خانه را
خانه خالی نیست
خالی کن ویرانه را
تاریک است تاریک
روشن کن کاشانه را
من گم گشته ام آواره ای در میان
خود میدانم و نمی دانم
فریاد فریاد از این نا آگاهی ، از این سیاهی
اندکی آرامم کن
ابتدای راهم است
معجزه ای کن
بگو تا جبرئیل اذان بگوید
نقاره ها در انتظارند
دلتنگ زیارتم، سفرم آغاز کن
از عدم تا عدم بگو
دستم بگیر کوبه کو، منزل به منزل
در دامت گرفتارم کن
امیر دیر رسیده بود واسه همیــن وقتی جنـــازه رو از خونه آوردیم بهشت زهـــرا نتونست
مادر بزرگش رو ببینه. موقع خاک کردن افتـــاده بود روی جنــازه و اصـــرار داشت کـــه باید
کفن رو کنار بزنن تا بتونه برای آخرین بار با مادر بزرگش خداحافظی کنه. همه مخــــالفت
می کردن و امیر همچنان سرش رو به زمین می کوبید و نعره می کشید و از روی جنازه
بلنــد نمی شد. داد زدم ولش کنید، آرام آرام بند کفن رو بــاز کردم و گفتن امیر جان زود
ببین تا خاکش کنیم این رفتارت با جنازه خوب نیست. صــورت حاجیه ننه سفید سفید
شده بود سفیدتــر از همیشه. انگــار تهـی شده بود. تهی از خیلی چیزها. فقط خودش
بود، یه کالبد، یه جسم تنها، بی هیچ موجودی، بی هیچ محرکی، بی هیچ فرماندهی.
استـــاد گفته بود تعلقــــات آدمـــا بـاعث میشه که پس از مرگ نتونن به عالم بالا برن و
در زمین می مونن.
دوبــــاره پنبه هــــا رو روی صــورت جنــازه گذاشتم و بند کفن رو بستــم و با کمک بقیه
گـذاشتیمش تــوی قبـــر. تلقین خونـــده می شد و مــن توی فکــر حرفـــای استـاد بودم.
حضورش رو احساس می کردم. گریه و فریادهــا، دلتنگی هـــا و اشگ ریختن ها بخــاطر
دوری اون، می تونست تعلق خــاطـــری بــرای اون بــاشه؟ تزئیــن و گل آرایـی قبر و تاج
گلهایــی که موقــع زنــده بودنش کسی بــراش نبـــرده بــود، بزرگ کـردن عکس، این ها
می تونست تعلق باشه؟
آدماده بودن اتوبوسها رو از بلند گـو اعلام کردن تا تشییع کنندگان بموقع به نهار برسن.
همه کــه رفتن، چنتایی از نزدیکــان مونــده بــودن کـــه بــراش قــرآن بخونن و دعا کنن.
بــرای اینکه منتظــر نمونن گفتــم شمــا بریــد من اینهــا رو میـارم. راستی این دعاها و
قـــرآن خوندن هـــا چیکار می تونست بـــراش بکنه؟ می تونست کمکش کنــه راحت تر
بــه عالم بـــالا بـــره؟ می تونست گناهـانش رو پـاک کنه؟ و یا اینکه توی اونور همه چیز
قانونمنده و هر کسی باید پاسخ گوی نتیجه اعمال خودش باشه.
تاج گل رو که انداختم روی قبر و با تکه سنگی بــه مزار کوبیــدم و شــروع کردم به فاتحه
دادن. چشم دوخته بودم به گلها و هنوز به پرواز فکر می کردم که همون لحظه یه پروانه
سفید از لایه تــاج گل بیــرون اومد و رفت بــا تعجب بـه تاج گل نگاه کردم و بعد به اطراف
اما دیگه پروانه ای نبود.
امروز یه هو یادت کـــردم. تعجب نکـــن یادت افتـــــاده بودم با روحیه ای شاد و لبریز از عشق.
بـــا اون روزیکه باهـــات حرفم شـــده بود روحیــه ام خیلی فرق داشت. یه جورایی می تونم
بگم اون من نبودم. اون روز چیزی نمــونده بود کـــار دست خــودم بدم. اون روزم با این روزم
خیلی فرق داشت. فکر نکن که دارم توجیه می کنم و میخـــوام گنـاه رو کردن کس دیگه ای
بندازم. چنــد روز پیش دل چنـــدتا بچه بــی سرپرست رو شـــاد کردم. از این کارم احساس
رضایت و غــرور می کردم. راستی چطور میشه که این آدم اینقدر می تونه کارهای متفاوت
انجام بده. بــــا شوق و ذوق فراوان روبه قبله به ایسته و نماز بخونه و از صحبت با خدا لذت
ببره. گاهی آنچنـــــان کارهای غیر خدایی بکنه و باز هم لذت ببره. آیا امکان داره موجودات
مختلفی توی وجود ما باشه و هر کدوم از این کارها رو اون ها انجام بدن؟ و اگه این طوریه
پس چــرا مــا جسم مون رو مورد تشویق و تنبیه قرار میدیم. اگه دزدی کرده باشه و یا زنا
کرده باشه شلاقش می زنیم و یا سنگسارش می کنیم. واقعا کالبد فیزیکی ما این کارها
رو کرده؟ اگه کالبــد های دیگه ای ایــــن کارها رو میکنن تعدادشون چندتاست؟ نامحدوداً؟
چطور میشه بین اونها هماهنگی بوجود آورد؟ چطور میشه به اونهایی که کارهای منفی
ازشون سر میزنه قالب شد؟ اصلاً اونها از کی فرمان میگیرن؟ از خدا؟ از بنده خدا؟ میشه
با اونهایـــی که ســرکش اند کنار اومد و اونهـا رو رام کرد؟ چطور میشه اون آدم بده نبود و
همیشه آدم خوبه بود؟
رد بعضی از مسائل گاهی بخاطر عدم شناخت مــــا از آن مــوضــوع ست.
بعضی از افــراد فکر میکنن وقتی کسی بمیـــره دیگه امکان زنــده شدنش
وجود نداره. اگـــه نسبت به مرگ فیزیکی و مرگ قطعی شناخت درستی
داشته باشیــم نگرش مـــــان تغییر خواهد کرد . هر آدمی دایره ای داره
– دایره وجـــودی – که جامعه زندگی ش رو تشکیل می ده. پدر، ما در ،
همسر، فــرزند ، دوستان و تمام کسایی که به نوعی با اونها ارتباط داره
عضوی از ایـــن جامعه محسوب می شن. هرگاه میل باطنی و درونی ما
جنبه مــــادی و دنیوی پیــــدا میکنه موجودات نفسانی د ایره وجود ی ما
خودشــون رو نشــــون می دن و هـــر گاه جنبه معنوی به خود می گیره
موجودات روحـــانی خودشون رو به مـــا نشون می دن. انســــان تلاش
می کنه کــه موجودات حاضـــر در دایـــره وجودی خـــود رو تــا جایـی که
مسئوله اصلاح کنه و این اصلاح منوط به اصلاح وجــود خــود اونه. گاهــی
انسان آنقدر دیر به فکر اصلاح خود می افته که ممکنه موجودات حاضـــر
در دایره وجودی ش به شرایطی برسن که دیگه امکان اصلاح اونها وجود
نداشته باشه و این اصلاح جنبه فردی پیدا کنه نه جنبه جمعی و تشکیل
دهنده جامعه وجودی او ناصالحین باشن.
از بـدیها آنـچه گـویم، هـست قصـدم خویشـتن زانـكه من زهـری نـدیدم در جهان، چون خویشتن
دشمن جانم منم، افغان من هم از خود است از خودی خود، من بخواهم همچو هیزم، سوختن(مولانا)